در افسانه ای آمده است که امپراطور چین همه ی مورخان روزگار خود را جمع کرد و گفت، میخواهم همه ی تاریخ گذشته را برای من بنویسید تا وقتی آن را میخوانم از هرچه در تاریخ رخ داده است باخبر باشم. آنها 30 سال مهلت خواستند تا چنین تاریخی بنویسند. بعد از 30 سال خبر دادند که به اندازه ی 100 بار شتر کتاب نوشته شده است که میخواهند آنها را پیش شما بیاورند. ایشان گفت، وقت ندارم صد بار شتر کتاب بخوانم. به مورخان بگویید بروند و کتابها را خلاصه کنند. 10 سال دیگر به آنها فرصت داد تا آن کتابها را خلاصه ترکنند. بهد گفتند 10 بار شتر کتاب آماده شده است. گفت بفرستید تا آن را خلاصه تر کنند. رفتند و سالها بعد برگشتند. یک بار شتر کتاب آماده کرده بودند. باز هم گفت وقت و فراغت بال ندارم که همه ی آنها را بخوانم. به همین ترتیب باز هم آن را خلاصه تر کردند. بعد از مدتهای مدید وقتی امپراطور در بستر احتضار بود به یاد آورد که مورخان هنوز تاریخ را گزارش نداده اند. گفت بگویید مورخان بیایند. یک مورخ آمد و گفت من به نمایندگی همه ی مورخان آمده ام. امپراطور گفت  ، میدانی که در آخرین لحظات زندگی خود هستم و فرصت ندارم کل تاریخ بشر را بخوانم. کل تاریخ بشر را در یک جمله بگو تا ببینم که بالاخره چه گذشته است. آن مورخ گفت، ای امپراطور! به نظر می آید که کل تاریخ بشر را می توان چنین خلاصه کرد:
" آمدند،
رنج بردند،
و رفتند " .