هوالباقي

...

وقتي كه يه بچه ميخواد به دنيا بياد همه خوشحالن... خيلي مراقبشن... خلاصه همه چي خوبه...

اون بچه كم كم بزرگ ميشه... بعضي وقتا دعوا ميكنه... كتك ميخوره... و... و... و...

تا اينكه بزرگ ميشه... وقتي بزرگ شد ديگه مثل قبل بهش توجه نميكنن... يه سري دوست واقعي براش ميمونه كه باهاش رفت و آمد دارن و بس...

ديگه مثل قبل محبت نميبينه... اما باز هم به راهش ادامه ميده... تا اينكه كم كم سنش ميره بالا...

وقتي با آخراي خط ميرسه... باز همه بهش توجه ميكنن... بهش محبت ميكنن... و... و... و...

تا اينكه ميميره... وقتي مرد... سوم... هفتم... حداكثر چهلم... بعد از يه سال به جز افرادي خاص بقيه فراموشش ميكنن...

و اما...

 و اما سرنوشت وبلاگ هايي مثل وبلاك ما هم همين طوره... البته اين ناراحت كننده نيست به  نظرم... مسير زندگي اينجوره!

اين وبلاگ پر از خاطراته... براي همه ما...


پس خوبه بعنوان فاتحه... حداقل سالي يه بار سري بهش بزنيم و يه كامنت بزاريم... يه كامنت به سلامتي تمام دوستامون... به سلامتي دانشگاه خواجه نصير... به سلامتي گرايش برق... و به سلامتي كسايي كه دوستشون داشتيم...


اميدوارم همتون، هميشه خوش باشين... پيشرفت كنين... عاشق شين... ازدواج كنين... و... و... و...!


عاشق همتونم...

به اميد ديدار دوباره

3>

کاریکاتور توهین آمیز روزنامه آمریکایی به ایرانیان

مارتین لوتر و سند جهنم

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با
پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی
که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از
انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد به کلیسا رفت و
به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت:
جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه
مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره
ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.

 

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.
این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار
کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از
گمراهی رها سازد، آماده کرد

 

از دوم تا بیست و دوم...

باز هم خرداد،باز هم حادثه،باز هم اتفاق،باز هم...

چه زود گذشت...

انگار همین دیروز بود که در دوم خرداد تصمیم گرفتیم برای یادآوری دوم خرداد ۷۶ باز هم دور هم جمع شویم و همراه با خاتمی و رهنورد فریاد سبز بودنمان را سر دهیم...

انگار همین دیروز بود که شبها به دور از هر غم و ناراحتی به خیابانها می آمدیم و حلقه های سبزمان را تشکیل میدادیم...

انگار همین دیروز بود که موج ناگهانی سبز تمام ایران را فرا گرفت و خداوندان قدرت را مبهوت و حیران و آنان را مجبور کرد که مسلسل هایشان را به صدا درآورند...

انگار همین دیروز بود که ما را از کمترین ابزار های ارتباطی محروم کردند اما نمیدانستند که ندای سبزمان از دل بر می آید و به دل می نشیند...

انگار همین دیروز بود که حضور های سبز و به ظاهر ساکتمان را به خاک و خون میکشیدند و به زعم خودشان خس و خاشاک ها را میسوزاندند...

 انگار همین دیروز بود که آسمانهایمان را یکی یکی میگرفتند اما نمیدانستند که پرنده ی سبز مردنی نیست ...

آری،چه زیبا گفت آنکه فرمود:ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم...

و به یاد داشته باشید که تاریک ترین زمان شب درست قبل از طلوع خورشید است...

اندکی صبر،سحر نزدیک است...

واستعینوا...