هرچه کنی به خود کنی!!!

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .
یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم.

If You Cannot Be a Poet, Be The POEM

وضوی 0 و 1 ها

 

شرکت کننده در این طرح پس از ثبت نام، کافی است یک بار به صورت دقیق همه وسایل دیجیتالی خود را چک کند و موارد نامناسب را از حافظه های خود پاک کند و دور بریزد. این وسایل می تواند شامل اینها باشد:

 

لپ تاپ - موبایل - سی دی ها - دی وی دی ها - لوح های فشرده - حافظه های فلش - هاردهای اکسترنال - صندوق ایمیل - حافظه اس ام اس های موبایل - کامپیوتر خانگی و ...

 

همه محتواهای نامناسب از قبیل عکس، فیلم، کلیپ، موسیقی، پیامک، ایمیل، برنامه های نصب شده و ... باید از بین برده شود.

برای ثبت نام بکلیک

برگرفته از:vozoo.ir

 

 

مناجات با خدا از شهيد چمران


 

shahid-chamran2 



خدایا
عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود میگویم
منم میزنم
خواهش دارم و آرزو میکنم
خدایا…
تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم
تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم
تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی
تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی
و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدایا …
تو به من
پوچی لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی
خدایا

تو را شکر میکنم
که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم
نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی.
فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست
بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بالاخره شهادت است

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن

 

دقت کردی خدا تا به حال چند بار دستمونو گرفته ؟؟؟

 

در حالی که میتونست مُچمونو بگیره !!!

 

 

امیرالمومنین(ع)

آدمی دشمن چیزی است که نمی داند

دشمن عاقلان بی گنه اند زانکه خود جاهل و گنه کارند

گفتگوی پسر انگلیسی و ایرانی

یه پسر انگلیسی به پسر ایرانی میگه:چرا خانوماتون با مردا دست نمیدن؟

    یعنی انقدر مرداتون شهوت پرستن؟

    پسرایرانیه میگه:چرا هر مردی نمیتونه دست ملکه شمارو لمس کنه؟

    پسر انگلیسی عصبانی میشه و میگه:ملکه فرد عادی نیست فقط با افراد خاص دست میده.

    پسر ایرانی میگه:خانوم های سرزمین من همه ملکه اند...

یک بار دیگر...

بدینوسیله  به استحضار حضرتعالی می رساند، که با درخواست استعفای شما ( خانم قاسم پور) موافقت نمی شود( تازه می خواستیم بیایم فعالیت کنیم!)

امید است با تلاش روز افزونمان در پیشبرد اهداف مورد نظر به توفیقات عالیه(!) دست یابیم.


پیوست به کلیه همکلاسی هایمان...

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد

درسی بیاد ماندنی از دونده ای که آخر شد...

 

 در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.
  
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومترو 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.
 
رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما...

ادامه نوشته

پرینتر دانشگاه کپنی شد!!!!!!!!!

پرینتر دانشگاه کپنی

 

 شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

به یه ترکه می گن...

به یه ترکه می گن، نظرت درباره فارسها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه فارسه می گن، نظرت درباره اصفهانیها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه اصفهانیه می گن نظرت درباره لرها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه لره می گن نظرت درباره آبادانی ها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه آبادانیه می گن نظرت درباره رشتیها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه رشتیه میگن نظرت درباره کردها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه کرده می گن نظرت درباره قزوینیها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه قزوینیه می گن نظرت درباره مشهدیا چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه مشهدیه میگن نظرت درباره مازندرانی ها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه مازندرانیه می گن نظرت درباره بلوچ ها چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.
به یه بلوچه می گن نظرت درباره … چیه؟ میگه همه ما ایرانی هستیم.ایرانی به هموطن خود توهین نمی کند.

به یه … میگن اینجا کجاست؟ میگه اینجا ایرانه…ایرانی جماعت به هموطن خود توهین نمی کند.

نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد !!!! ...


روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.

جواب داد:.... اگر زن یا مرد دارای (اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
۰

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم = 10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم = 100

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم = 1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست،

پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !!!

مارتین لوتر و سند جهنم

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با
پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی
که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از
انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد به کلیسا رفت و
به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و ...گفت:
جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه
مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره
ای نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
 
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.

 

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.
این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار
کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از
گمراهی رها سازد، آماده کرد

 

علت درس نخوندن دانشجویان !!!!

علت درس نخوندن دانشجویان !!!!

در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز
باقی میماند.
حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای
یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند
در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند
اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126 روز باقی میماند
طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند
1ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی
اجتماعی است.این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند
روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند
تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند
در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند
در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است
نماز خواندن و سینما رفتن و سایر امور شخصی هم که 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند
1روز باقی مانده همان روز تولد شماست.چگونه میتوان در آن روز درس خواند

پس یک دانشجوی نرمال نمیتواند درس بخواند!!!

آدما 2 دسته اند

به نظر من آدم ها دو دسته ان:


یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور،  یا بی پول ترن که بهشون میگم گدا گشنه!

 

یا بهتر از من کار می‌کنن که بهشون میگم خرکار، یا کمتر کار می‌کنن که بهشون میگم کهنه‌کار!

 

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر ، یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو!

 

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم فضول ، یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو!

 

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج ، یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس!

 

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ ، یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی!

 

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت ، یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق!

 

* * * * *

 

خدا رو شکر که شماها مثل من فکر نمی‌کنید! مگه نه؟! برای من و کسانی که مثل من فکر می‌کنن چه کمکی می‌توانید بکنید تا ما هم مثل شما خوب بیندیشیم و خوش بنگریم؟


حتما یه سر بزنید

حتما یه سر بزنید

http://up.iranblog.com/images/2blqe87lbkgq0cjrj0.pdf

حدیث روز



پيامبر خدا(صلی الله عليه و آله):

إنَّ لِقَتلِ الْحُسَينِ حَرارَةً في قُلُوبِ الْمُؤمِنينَ لا تَبرُدُ ابدا

كشته شدن حسين(سلام الله عليه) در دل مؤمنان آتشى انداخته است كه هرگز سرد نخواهد شد.

مستدرك الوسائل، ج 10، ص 318

گنجتان را آسان از دست ندهيد!

حساب بانکی

 

تصور کنيد حساب بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86.400 تومان به حساب شما واريز مي گردد  و شما فقط تا اخر شب فرصت داريد تا همه پول ها را خرج کنيد.  چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالي مي شود. 

در اين صورت شما چه خواهيد کرد ؟

البته سعي مي کنيد تا اخرين ريال را خرج کنيد!

هر يک از ما يک چنين حساب بانکي داريم ؛ حساب بانکي زمان!

هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه واريز و تا پايان شب به پايان مي رسد .

هيچ برگشتي در کار نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش اموزي که مردود شده ، مي داند.

ارزش يک ماه را مادري که فرزند نارس به دنيا اورده ، مي داند.

ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.

ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد.

ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده .

ارزش يک ثانيه را ان که از تصادفي مرگبار جان به در برده ، مي داند.

باور کنيدهر لحظه گنج بزرگي است !

گنجتان را اسان از دست ندهيد! به ياد داشته باشيد: زمان به خاطر هيچ کس منتظر نمي ماند!

 

فراموش نکنيد:

ديروز به تاريخ پيوست.

فردا معما است.

و امروز هديه است.

 

آدم ها

*آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند***

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند



*آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند***

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند



*آدم هاي بزرگ  . . .

ادامه نوشته

خراشهاي عشق خداوند

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.. 
 

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،
 
 

" این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند."  

 
 
 

گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس،
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند

كليد قفل هاي عالم دو دندانه دارد يكي تقوا ديگري صبر

جه کسی می تواند این مسئله را حل کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است*
* *
*  که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است .*
* *
*  البرز با انتشار این متن در روزهای هفته دفاع مقدس امیدوار است ضمن گرامی
داشت یاد این عزیزان*
* *
*  تأملی هرچند کوتاه درباره هدف ، انگیزه و چرایی حضور این مردان خدا در عرصه
در ذهن همگان شکل گیرد. *
* *
* متن این نوشته را با هم میخوانیم:*





چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟


 چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
ادامه نوشته

آهای آدما پنج دقیقه جاها عوض

 

 

قفل دوستی

 

یه روز یه ترکه،
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد!
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو.. ،
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.. .

یه روز یه رشتیه.. ! -
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد ...

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.


یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ... !
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،
و اینجوری شادیم .. ؛
خیلی خوش می گذره...

 

 

 

 

 

دل نوشته

سال اول دانشگاهمون با همه خوشی ها و ناخوشی هاش گذشت. این روزا بچه های خوابگاهی دارن میرن خونه هاشون. کسانی هم که پروژه ای دارند دارن کاراشونو تموم می کنن. دانشکده خلوت شده.

حس غریبی دارم. گاهی به این فکر می کنم که سه چهار سال دیگه تو یه همچین روزایی باید از دانشگاه و همدیگه خدا حافظی کنیم.

میگن دوره کارشناسی بهترین دوران تحصیله. نمیدونم من و شما چقدر از این یک سالی که گذشت استفاده کردیم و چقدر خاطرات خوش برای خودمون و همدیگه رقم زدیم؟!

دو ترم گذشت اما هنوزم خیلی وقت داریم که از این دوران استفاده کنیم.

بیاین اگه تو این یه سال خاطرات ناخوشایندی از همدیگه داریم فراموش کنیم. به این فکر کنیم که چند سال دیگه ای که کنار هم تحصیل می کنیم دوره خاطره سازی برامون بشه.

معمولا بچه ها تابستون وقت بیشتری دارن که به علایقشون بپردازن. برای همتون تابستون قشنگ و خوشی رو آرزو می کنم.

احتمالا سفری در پیش دارم دعا کنید که بتونم برم.

محمد (آصف) طیبی

بازم سلام

       اول می خواستم راجع به بحثمون بگم:به نظرم بحث کردن یه اصولی داره که تا دو طرف اون رو نپذیرن نمی شه روش بحث کرد مثلا من می گم بحث رو می گذاریم رو اصل پذیرش عقل انسانی یکی می گه نه من می خوام رو پایه ی دین بحث کنم از اونجاست که دیگه بحث بی فایده است.نمی دونم شایدم اشتباه باشه!اما یه چیزی که خوبه به نظرم اینکه احترام به نظر طرف مقابل بگذاریم حتی اگه از ریشه خلاف فکرمون باشه...

دوم اینکه چرا نیومدید اسم پیشنهاد کنید خوو؟

سوم اینکه ایده ی فروم داشتنم چیز خوبیه ها!اونجا همه باید عضو باشن بیان بنظرن یه سری حواشی اینجا پیش نمیاد!حالا فعلا که وسط امتحاناست اما شایدم یه روز کوله بارمونو بستیم بریم یه فروم بزنیم زندگی کنیم

چهارم اینکه می خواستم از آقای آزادوار تشکر کنم برای بیان عقیدشون گرچه من کاملا مخالفشونم اما همین جرات بیان داشتن عقیده هم قابل ستایشه و از اون هایی که حرفاشونو در قالب بی نام زدن و اصلا فکر نکردن می تونه رو طرف مقابلشون چه تاثیری بگذاره... گله کنم...

  پ.ن۱:خواستم بگم من که دیگه فعلا حال این بحث های فرسایشی رو ندارم شما می خواین حالا هی نظر بگذارین تو اون پست ها...

  پ.ن۱پریم:اصول اعتقادی و خصوصا دینی امری کاملا شخصی است وقتی دو طرف همدیگرو نمی شناسن درست نیست از هم بپرسن مگر همون قضیه ی اصله و اینا... که من دیدم اصل های ما تو بحث باهم فرق داره در نتیجه بی خیال ادامه ی بحث شدم مسلما دو طرف اعصابشونو از سر راه نیووردند

بی ربط نوشت:وبلاگ بابا برقی ام که آقای امیرخانی تو پست قبل معرفیش کردند و جزو لینک دوستان هستش بلاگ خوبیه و خیلی خوبم می تونه باشه بچه هایی که دوست دارند فعالیت علمی کنند بشتابند!

بی ربط نوشت پریم:خواهشا یه بحث فرسایشی دیگه راه نندازین اما(!) می شه اسم بلاگ رو از بابا برقی به چیز دیگیری تغییر داد؟آیا؟یا سازنده هاش کلا می خوان افراد توش پسر باشن؟آیا؟

  پیروز باشید

NEVER AGAIN!!!!!!


    سلام
1.دیشب پستی از طرف نادیا تو بلاگ گذاشته شد!وقتی از خودش پرسیده بودم گفت که پست رو نگذاشته!!منم سریع حذفش کردم
باور کنین این بلاگ رو برای آزار های شخصی کسی نساختیم!!!واقعا شرم آوره!
شما هم باید امنیت رو رعایت کنید و با قرار دادن پیش فرض وجود افراد مریض  سریعن کلمه ی عبورتونو عوض کنین!
2.عکس پست آقای هادوی رو حذف کردم برای اینکه بزرگ بود و قالب رو بهم ریخته بود لطفا خودتون دوباره و کوچکتر بگذاریدش
 
موفق باشین

گفت وگو با خدا

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

ادامه نوشته

تفاوت...

 

"کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم" ...

                                                             دکتر شریعتی

 

حاصل وبگردی!

بعضی وقتا آدم بعضی آدما ی ندیده رو برو می شه که بهتره سکوت اختیار کنه...!

پ.ن:نه حس ترحم نه حس دلسوزی که حس افتخار که حس پیروزی برایت دارم دوست نادیده ام...


بی ربط نوشت:قالب قشنگه؟؟!

سفر...

گاهی اوقات نگاه کردن به چهره ی بی جان یک پیرمرد به آرامش رسیده زیباترین منظره ی دنیاست در مرگ آرامشی است که گاهی آدم...

مرگ تنها واقعه ی حتمیه زندگیه!هیس...هیس...گوش کنین صداش میاد

مرگ تورا می خواند!سفر دیگری در راه است!بارتو بستی؟

پ.ن:برای روح پدر بزرگم دعا کنین دیروز فوت کرد