قصه ی چَشم
یه قصه از یه خانواده چشم که قصش رو بلدید سریع میگم فقط یه جاهایش رو برجسته میکنم.
قصه قصه ابراهیم نبیه که داره با همسری به نام ؟ ساره، زندگی میکنه.
همه چیز خوبه الا اینکه ؟ بچه دار نمیشن ...
ساره خانم پیشنهاد میکنه که ابراهیم شما بیا با هاجر خانم ازدواج کن بلکه
خدا از این وصلت به شما فرزندی بده، ابراهیم با هاجر ازدواج میکنه و خدا
فرزندی میده با نام ؟ اسماعیل.
اسماعیل حدود یه سالشه شیر خوارس، داره اسماعیلش رو بالا پایین میکنه که فرمان میاد: ابراهیـــم! ابراهیم : بله ؟
این زنو بچه شیر خوارت رو بردار ببر به حجاز، حجاز نه عربستان الان ها، نه
عربستان زمان پیامبر که شنیدی نه عربستان زمان موسی و عیسی (ع) نه نه،
عربستان زمان ابراهیم یه کویر سوزان داغ بی آب و علف یعنی رفتن با یه بچه
شیر خواره همانا و مردن همانا !
خوب زنو بچه شیر خوارت رو بردار ببر بیابون، تنها پیامش اینه که برین بسوزین بمیرین دیگه !
ابراهیم چی گفت ؟ واکنش ابراهیم چی بود ؟ آیا گفت : خدایا برای چی باید
بریم ؟ من تا فلسفه و دلیلش رو نفهمم، کارشناسی ارشد دارم تا نفهمم دلیلش
حکمتش چیه نمیرم! نه فقط یه جمله گفت: گفت خدایا تو میخواهی من این زن و
بچه شیر خوره رو ببرم حجاز! من میخوام، چشم ...
علت نمیداند! فسفه، دلیل نمیداند که چرا خدا اینو خواسته، کار هم رنج داره ولی چشم !
اومد گفت حاجر بچه رو بردار بریم، گفت کجا ؟ بریم حجاز، باز پیام پنهانیش
اینه بریم بسوزیمو ... ، واکنش حاجر چی بود ؟ ای بابا اول زندگی ؟ مردم
خانومشون رو ور میدارن میرن ویلا رامسر !
یه جمله گفت، گفت ابراهیم خدا میخواد من این بچه شیر خواره رو ببرم حجاز ؟ چشم ... !
به جان خودم اگر اسماعیل هم زان تکلم داشت میتونست حرف بزنه میگفت چشم !،
چرا ؟ چون این همون بچه ایه که نوجوون میشه دستور ذبحش میاد میگه بابا دست و
پام رو با طناب ببند میترسم وقتی میخوای وظیفت رو انجام بدی دست و پا بزنم
دلت بسوزه نتونی وظیفت رو انجام بدی ... اینا کین دیگه بابا ... ! تیم
تیمه چشمه!
خوب راه افتادن رفتن، با امکانات اون موقع ها، فک
نکینی ساک ماکا، قمقمه و کالباس وسوسیس رو برداشتن رفتن! نه با امکانات
همون موقع ها ...
خلاصه رفتن رفتن و رفتن رسیدن به وسط این کویر
سوزان، فرمان اومد براهیم، ابراهیم : بله ؟ ایست! برگرد! ابراهیم :
برگردیم ؟ نه برگــرد! اونها رو بزار و برگرد، ابراهیم چی گفت؟ آیا گفت :
اِ خدایا برا چی اومدیم پس ؟ خوب فکراتو بکن بعد بگو برو! خدا میخواد چشم
ابراهیم رو اگه یه کاری سخته زحمت داره میگی چشم یا نه، خوب گفت خدایا چون
تو میخوای من میخوام چشم !
اومد گفت حاجر کاری نداری من دارم
میرم ! هاجر چی گفت؟ آیا نگران شد ؟ اونم نگرانی های از جنس ما ؟(آخه یه
نفر یه دختری داشت خیلی نگران بود آیندش چی میشه یکی بهش گفت بابا جان این
بچه پاش رو زمینه روزیشم خدا از آسمون میده برا چی نگرانی ؟ گفت میدونم
روزیش رو خدا میده جهیزیشو نمیدونم کی میده!) نه دیگه نه از این نگرانیا،
گفت تو میخوای خدا میخواد منو این بچه شیر خواره اینجا بمونیم چشم !
حالا این همه چشم چشم چشم پاداش داره دیگه، میریم سرا خونه سوت و کور قدیمیه ابراهیم !
برگشت مدتی گذشت در میزنن ... سوره هود آیه 68به بعد :
ابراهیم نبی رفت دم درببینه کیه، در رو باز کرد دید چهارتا آدم غریبه ان،
دعوتشون کرد داخل و سریع سفره ای و کبابی و ... خیلی خیلی مهمان نواز بود.
اینها غذا نمیخوردن .. ابراهیم یکمی میل کرد تا اینها هم بخورن باز دید نمیخورن، مشکوک میزنن اینا چرا اینطورین!
گفتن : ابراهیم نترسی ها ما فرشته ایم، ما از جانب خدا ب قالب انسان در
آمدیم، اومدیم یه مژده بدیم و بریم ما غذا نمیخوریم، اومدیم یه بشارتی بدیم
بریم، مژدتون چیه حالا؟ اومدیم بگیم شما از همین همسرتون بچه دار میشید !
در تاریخ ادیان و انبیاء الهی کمترین سنی رو که اینجا گفتن برای ابراهیم 120 سال بوده و ساره 90 سال، شما بچه دار میشید !
حالا ساره خانم دیگه نتونست تحمل کنه، همینطور که ایستاده بود
ووَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ (البته این نشون میده از گذشته تاریخ خانم ها پشت
در وامیستادن، موضوع ریشه در تاریخ دارد) وَامْرَأَتُهُ قَآئِمَةٌ
فَضَحِكَتْ در حالی که استاده بود متبسم شد، من بچه دار میشم أَنَاْ
عَجُوزٌ من خیلی پیرم خیلی ... وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا شوهرمم همینطور
إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ این خیلی عجیبه!
قَالُواْ فرشته ها گفتن : حاج خانوم أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ از چی تعجب میکنی ؟ پاداش این همه چشم چشم چشم !
حالا یه سریم بزنیم به حجاز آخه بعضی ها فکر میکنن اسماعیل اونجا چاه عمیق
حفاری کرده، نه بابا یه بچه شیر خواره یه ساله کف پاش چقدره ؟ با پاشنه
پاش چهار تا خاک رو جا به جا کرد؛ چشمه ای بجوشد از آن صحرای بی آب و علف
زم زم نام که هنوزم که هنـــــــــــوزه حاجی ها که میرن مکه گالن گالن آب
میارن ! این پاداش اون همه چشمه ! پاداش اون همه چشم اینهکه امروز هرکی
میره خونه خدا دور خونه خدا میگرده دور هاجر و اسماعیل هم میگرده (هجره
اسماعیل)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 16:16 توسط Fereshte Sabahi
|