حسن ختام تابستان                       

بعد از ماه رمضون شهر و مردمش دوباره سرزنده شدند. جنب و جوش جدیدی بین مردم دیده می شه.رفت و آمدها بیشتر شده.دم کتابفروشی هاپلاکاردهای تازه ای دیده می شه.محل توزیع کتب درسی.توزیع دفتر به نرخ تعاونی(شاید بعضی ها ندونن دفتر تعاونی چیه اما خیلی ها خاطره ها از این دفترها دارن که نگو).کسری کتاب هنوز نرسیده لطفا سوال نفرمایید.دم پارک ها و محل نمایشگاه ها هم می بینیم که نوشته محل برگزاری نمایشگاه پاییزه.بعضی ها می گن:نمایشگاه پاییزه ؟مگه پاییز هم نمایشگاه داره؟

بله داره.خوبش هم داره.خلاصه اینا همش خبر از یه چیز میده.ماه مهر داره نزدیک میشه.آره ماه مهر.نمی دونم ماه خوبی یا نه.شاید اون موقع که بچه بودیم ازماه مهر بدمون می اومد شایدم نه.ماه مهر بود دیگه.ماه شروع مدارس واون هفته ی اول که چه سخت بود. برا روز اول بایدکیف و کفش نو.دفترهای جلد گرفته.کتاب های مرتب.مدادو تراش و پاک کن تازه.حالا خیلی هم فانتزی نباشه زیاد عیبی نداره.خیلی ها هم بودن که همون کیف و کفش سال قبلشون رو می پوشیدن.شاید اصلا این چیزا براشون مهم نبوده.

خاطرات قشنگی واسه من از مهر ماه  ها مونده.اگه روزهای هفته طوری بود که اول مهر آخر هفته می افتاد که تعطیلات تابستون چند روزی ادامه پیدا می کرد ومنم با کفش یا کیف نو به مدرسه می رفتم.چون تولدم روزای اول مهره و این چیزا رو کادو می گرفتم. اما اگه اول هفته اول مهر می شد مجبور بودم چند روزی با همون لباسای سال قبل سر کنم ومنتظر روز موعود بشم. شایدم اینم از تدابیر اقتصادی خانواده بوده دیگه!

راستی از اینا گذشته سخت ترین چیزی که الان از مهرماه تو ذهنم مونده اون موضوع انشای کلیشه ای که هفته اول باید می نوشتم.((تابستان خود را چگونه گذراندید؟))

منم هر سال یه چیز می نوشتم.بعد از گرفتن کارنامه سال قبل تعطیلات من رسما شروع می شد.صبح ها که ساعت 9-10 از خواب پا می شدم.بعد از صرف صبحانه ای مفصل (از همون بچگی صبحونه از وعده های مورد علاقه من بوده) تلویزیون را روشن می کردم.برنامه کودک شبکه ی دو شروع می شد.اون تصاویر که دوربین حرکت می کرد و تو دشت و صحرا می گشت و از باد وبارون  می گذشت تا به یه درخت می رسید که چ چندتا بچه دورتادورش نشسته بودند و به تلویزیونی که جلوشون بود خیره شده بودند.دوربین هم به داخل اون تلویزیون می رفت و برنامه کودک شروع می شد.

مجری های برنامه در طول هفته روز به روز عوض می شدند.یه روز تربچه و خاله نگار.یه روز یه خانم مهربون با دهنی نسبتا بزرگ و کشیده و دندونایی فاصله دار که اسمش رو بلد نبودم و نیستم.بعضی روزا هم برنامه مجری نداشت.آره هر روز صبح من اینجوری سپری می شد.بعضی سال ها هم بعد از ظهرها می رفتم به پاییگاه های تابستونی .کلاس  خوشنویسی.فوتبال با بچه ها و کارهایی شبیه اینا.تا اینکه دم مهر می شد و دغدغه ی تهیه وسایل ولوازم مدرسه. یادمه که فقط کلاس اول ودوم دبستان حوله و صابون و لیوان تاشو خریدم.چون اساسآ اضافی به نظر می رسیدند.خونه ی ما نزدیک مدرسه بود و اصلآ به این لوازم نیلزی پیدا نمی کردم.

هر چند سال یکبار هم آخرای شهریور بابام دستمون می گرفت و می رفتیم تهران .خونهی عموهام.آخه چندتا از عمو هام سالها بود که ساکن تهران بودند.اونم واسه خودش دورانی داشت.

اون سالهایی که تهران می رفتیم انشاهای پر ملات و مبسوطی می نوشتم که تابستون چگونه بود اما سالهایی که نمی رفتیم انشایم به یک صفحه هم نمی رسید.

 آه !یادش بخیر. چه روزایی بود!!!

چه دغدغه های جالبی داشتم. الانم دم مهر دغدغه دارم .اما....این دغدغه ها کجاو اون دغدغه ها کجا؟دغدغه ی خوابگاه وآیا اسمم رفتن به خوابگاه داخل شهر در می آد یا امسال هم با ید خوابگاه یا بهتر بگم تبعید گاه تهرانپارس بمونم.کدوم درس رو با کدوم استاد بردارم.انتخاب واحد کی شروع می شه. درس ها رو سایت اومدن یا نه و....اینا از جمله دغدغه های منن .نمی دونم این چیزا فقط واسه من دغدغه بوده و هستن یا اینکه بقیه هم همچین دل مشغولی هایی دارند. فقط از یه چیز مطمئنم.اونم اینکه حتی یک لحظه هم نبوده که من دغدغه نداشته باشم.کودکی با دغدغه های قشنگ و کوچک خودش.کمی بزرگتر شدم کیف و کفش و دفتر و کتابو...الانم که اینا!خدا می دونه که درآینده چه دل مشغولی هایی داشته باشم.با چند تاشون آشنام و بر نامه هایی دارم اما خیلی های دیگه هستن که مطمئنم پیش می آن ولی من بهشون فکر نکردم.خدا کنه که خیلی دردسر ساز نباشن؟!!!

شاید آدمی طوری آفریده شده که بایستی دغدغه داشته باشه.اصلا شاید یه معنی زندگی دغدغه باشه.یاد اون جمله افتادم که زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه برا اینکه نیفتاد باید پا زد.اما اگه آدم یه یاری دهنده مثل کمکی دوچرخه داشته باشه که اگه یه موقع از پا زدن خسته شد نیفته داشته باشه خیلی خوب می شه .حالا این کمکی می تونه خدا باشه یا پدر مادر باشن یا یه دوست خوب باشه یا یه ...چه می دونم.راستی اگه زندگی باتلاق باشه هرچه بیشتر دست وپا بزنی بیشتر فروبری چی؟مطمئنآاینم یه جنبه از زندگیه .هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر درگیرش میشی. باید اصولش رو یاد گرفت.چون اینم روش درست خودش رو داره.فقط محض اینکه تلاش کرد و دست و پا زد نیست.به امید روزی که اصول و روشش رو یکی بهمون یاد بده یا خودمون از همدیگه یاد بگیریم.